مهتاب عشق

نویسنده: funsite | موضوع: [Post_Cat_Title] | یکشنبه 29 مرداد 1391 | ارسال نظر(0)

مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب،

نيست يكدم شكند خواب به چشم كس وليك

غم اين خفته چند

 

خواب در چشم ترم مي شكند

نگران با من، استاده سحر

صبح مي خواهد از من

كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بكله خبر،

در جگر ليكن خاري

از ره اين سفرم مي شكند.

نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كِشتم

و به جان دادمش آب

اي دريغا! به برم مي شكند.

دست ها مي سايم

تا در بگشايم

 

بر عبث مي پايم

كه به در كس آيد

در و ديوارِ به هم ريخته شان

بر سرم مي شكند.

مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب؛

مانده پاي آبله از راه دراز

بر دم دهكده مردي تنها

كوله بارش بر دوش

دست او بر در، مي گويد با خود:

غم اين خفته چند

خواب در چشمِ ترم مي شكند.



آخرین مطالب پست شده
√ من از تو معذرت میخوام!
√ بدون شرح...
√ بدون شرح...
√ رفت
√ هرچقدر
√ آرزو
√ ماتم
√ تو به زانوهات می افتی...!
√ رویای ترانه
√ ترانه های بی چراغ

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا