شیشه ای میشکند
یک نفر میپرسد
که چرا
شیشه شکست؟
یک نفر میگوید:
شاید این رفع بلاست
دیگری میپرسد
شیشه پنجره را باد شکست؟
دل من سخت شکست
هیچ کس هیچ نگفت
غصه ام را نشنید
از خودم میپرسم"
ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر بود؟
زندگی تکه کاهی است که کوهش کردیم
زندگی کوه بزرگی است که کاهش کردیم
زندگی نیست به جز نم نم باران بهار
زندگی نیست به جز دیدن یار
زندگی نیست به جز عشق٬ به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان دارد

۱. یکی دلش به صد دل بنده..
2. یکی صد دل, به یه دل می بنده..
3. یکی یه دل , به یه دل می بنده و تا اخر پایبنده..
4. یکی نمی دونه دلش به کی بنده..
5. یکی هر بار به یکی دل می بنده..
6. یکی دل می بنده که بخنده..
7. یکی هم دلش اکبنده , مونده به کی دل ببنده
8. یکی هم دلش شکسته و منتظره یه بنده حالا تو دلت شماره چنده؟

شــبا وقـــتی که ب.. خــــــدا هـــم با تو بید
تا وقـــــتی که نــخوابی تو .. ازت چـــــش ور نمیداره خـــدا میبـــینه حالـر.. خدا میـــدونه حسـت رو از اون بالا میــــــــــاد پایین .. خدا مـــیگیره دستت رو خدا میــــدونه تــــو قلبت .. چه اندازه تــــــو غم داری خدا میـــدونه تــــــــــو دنیا .. چه چیزی رو تو کم داری خدا نزدیک قلب توســـــت .. با یک آغــــــــوش وا کرده نذار پلکاتــــو روی هم .. اگـــــه قلبت پـــــره درده
فقـــــــــط باید تو با یادش .. توی هر لحظه همراه شی


در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم
باور مکن که طعنه طوفان روزگار
باران که می بارد، میل در آغوش کشیدنت و بوسیدنت افزون می شود
و شعله های سرکش این میل جانم را میسوزاند. زیر باران می روم و خیره به
آسمان آرزو میکنم : ای کاش کنارم بودی دلارام من، زیر این باران دوشادوش هم و
دست در دست هم ... عاشق تر از همیشه، شیداتر و دیوانه تر... فارغ از همه
بایدها و نبایدهای عالم، فارغ از حس پشیمانی و پریشانی... شاید مست مست،
شاید مدهوش و مخمور، شاید... آری رها... رها از همه بندهای این جسم و این
عالم، رها از همه خط قرمزها و تابلوهای ممنوع... رها از هر چه قانون و قاعده و
محدوده...
تو نیز عاشقتر و شیداتر... تو نیز مخمور و مست... اندکی عاشقانه تر
زیر این باران
بمان ابر را بوسیدهام تا بوسه بارانت کند


زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند برای تبرک و گرفتن نصیحتی از پير دانا
نزد او رفتند. پيرمرد دانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود
نشاند او از مرد پرسی د: تو چقدر همسرت را دوست داری!؟ مرد جوان لبخندی زد
و گفت: تا سرحد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود! و از
همسرش نيز پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری!؟ زن شرمناک
تبسمی کرد و گفت: من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از
او جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد. پير
عاقل تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ می
دهند که از یکدیگر تا سرحد مرگ متنفر خواهید شد و اصلا هیچ نشانه ای از علاقه
الآنتان در دل خود پیدا نخواهید کرد. در آن لحظات حتی حاضرنخواهید بود که یک
لحظه چهره همدیگر را ببینید. اما در آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار
نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان
پرتوافکنی کند. در این ایام اصلا به فکر جدایی نیافتید و بدانید که "تاسرحد مرگ
متنفر بودن" تاوانی است که برای "تا سرحد مرگ دوست داشتن" می پردازید.
عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید، این
هردو احساس را در زندگی تجربه خواهید کرد. سعی کنید همیشه حالت تعادل را
حفظ کنید و تا لحظه مرگ لحظه ای از هم جدا نشوید /**/

مراقب رفتارتون با بعضی آدما باشید

ایـن روزهـا،

کسی که تو را دوست دارد حتی اگر هزار دلیل برای رفتن داشته باشد ،
هرگز رهایت نخواهد کرد