post

نویسنده: funsite | موضوع: [Post_Cat_Title] | چهارشنبه 13 مهر 1390 | ارسال نظر(0)


گفتم :‌ای پیر جهان دیده بگو


از چه تا گشته ، بدینسان کمرت

 


مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟


یا که ارثی است تو را از پدرت ؟

 


ناله سر داد : که فرزند مپرس


سرگذشت من افسانه ست

 


آسمان داند و دستم ،‌که چه سان


کمرم تا شد و تا خورده شکست

 


هر چه بد دیدم از این نظم خراب


همه از دیده ی قسم دیدم

 


فقر و بدبختی خود ،‌ در همه حال


با ترازوی فلک سنجیدم

 


تن من یخ زده در قبر سکوت


دلم آتش زده از سوزش تب

 


همه شب تا به سحر لخت و ملول


آسمان بود و من و دست طلب

 


عاقبت در خم یک عمر تباه


واقعیات ، به من لج کردند

 


تا ره چاره بجویم ز زمین

 


کمرم را به زمین کج کردند
 



آخرین مطالب پست شده
√ من از تو معذرت میخوام!
√ بدون شرح...
√ بدون شرح...
√ رفت
√ هرچقدر
√ آرزو
√ ماتم
√ تو به زانوهات می افتی...!
√ رویای ترانه
√ ترانه های بی چراغ

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید