داستان چهار شمع

نویسنده: funsite | موضوع: [Post_Cat_Title] | جمعه 06 آبان 1390 | ارسال نظر(0)

يكي بود يكي نبود، چهار شمع به آهستگي مي سوختند و در محيط آرامي صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد:

 

شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، اما هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد.

 من باور دارم که به زودي

مي ميرم...“           

سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد.

        


آخرین مطالب پست شده
√ افسانـــ ـه
√ نفرین
√ شکارچی
√ فقط محض خنده
√ لیست جدید ممنوع​ التصویر​ شده های ایران! (فقط بخند)
√ 14 روش کارامد برای خوشمزه کردن غذا!!!!
√ دکتر ناشی
√ عشق واقعی
√ سادگـــــــــــی...
√ چند نکته ی مهم
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران