
**در طلوع آفتاب مرا یاد و خاطره اوست
**در غروب سنگینش مرا دلتنگ و آواره اوست
باز مثل هر روز تپش قلبش مرا از خود باخبر ساخت
باز نگاهش،آن دو چشمان سیاهش،مرا آشفته سر ساخت
**روزها با بودنش زندگی زیبا می شود
**شبها با یادش خواب رویا می شود
چند روزیست جمله ای سر زبانم سنگینی می کند
چند روزیست دلم ز گفتنش بی تابی می کند
**این چه فکریست که مرا هراسان خود کرده
**این چه شرمیست که روحم را اسیر زندان خود کرده
این بار که بیاید دلم را دریایی می کنم
این بار که بیاید دلش رادلربای می کنم
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
نظرات کاربران
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید