در طلوع افتاب مرا یادو خاطره اوست...

نویسنده: funsite | موضوع: [Post_Cat_Title] | شنبه 21 مرداد 1391 | ارسال نظر(0)

**در طلوع آفتاب مرا یاد و خاطره اوست

**در غروب سنگینش مرا دلتنگ و آواره اوست

 

   باز مثل هر روز تپش قلبش مرا از خود باخبر ساخت

   باز نگاهش،آن دو چشمان سیاهش،مرا آشفته سر ساخت


 **روزها با بودنش زندگی زیبا می شود

**شبها با یادش خواب رویا می شود


    چند روزیست جمله ای سر زبانم سنگینی می کند 

    چند روزیست دلم ز گفتنش بی تابی می کند



**این چه فکریست که مرا هراسان خود کرده

**این چه شرمیست که روحم را اسیر زندان خود کرده



     این بار که بیاید دلم را دریایی می کنم

     این بار که بیاید دلش رادلربای می کنم



آخرین مطالب پست شده
√ افسانـــ ـه
√ نفرین
√ شکارچی
√ فقط محض خنده
√ لیست جدید ممنوع​ التصویر​ شده های ایران! (فقط بخند)
√ 14 روش کارامد برای خوشمزه کردن غذا!!!!
√ دکتر ناشی
√ عشق واقعی
√ سادگـــــــــــی...
√ چند نکته ی مهم
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران