معشوق من(فروغ )

نویسنده: funsite | موضوع: [Post_Cat_Title] | سه‌شنبه 11 بهمن 1390 | ارسال نظر(0)

معشوق من
با آن تن برهنهء بی شرم
بر ساقهای نيرومندش
چون مرگ ايستاد
 
خطهای بيقرار مورب
اندامهای عاصی او را
در طرح استوارش
دنبال ميکنند
 
معشوق من
گوئی ز نسل های فراموش گشته است
 
گوئی که تاتاری
در انتهای چشمانش
پيوسته در کمين سواريست
کوئی که بربری
دربرق پر طراوت دندانهايش
مجذوب خون گرم شکاريست
 
معشوق من
 همچون طبيعت
مفهوم ناگزير صريحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانهء قدرت را
تاييد ميکند
 
او وحشيانه آزادست
مانند يک غريزهء سالم
در عمق يک جزيرهء نا مسکون
او پاک ميکند
با پاره های خيمهء مجنون
از کفش خود , غبار خيابان را
 
معشوق من
همچون خداوندی , در معبد نپال
گوئی از ابتدای وجودش
بيگانه بوده است
او
مرديست ازقرون گذشته
ياد آور اصالت زيبائی
 
او درفضای خود
چون بوی کودکی
پيوسته خاطرات معصومی را
 بيدار ميکند
او مثل يک سرود خوش عاميانه است
سر شار از خشونت و عريانی
 
او با خلوص دوست ميدارد
ذرات زندگی را
ذرات خاک را
غمهای آدمی را
 غمهای پاک را
 
او با خلوص دوست ميدارد
يک کوچه باغ دهکده را
يک درخت را  
يک ظرف بستنی را
يک بند رخت را
 
معشوق من
انسان ساده ايست
انسان ساده ای که من او را 
در سرزمين شوم عجايب
چون آخرين نشانهء يک مذهب شگفت
در لابلای بوتهء پستانهايم
پنهان نموده ام
 
فروغ فرخزاد                                      
 


آخرین مطالب پست شده
√ من از تو معذرت میخوام!
√ بدون شرح...
√ بدون شرح...
√ رفت
√ هرچقدر
√ آرزو
√ ماتم
√ تو به زانوهات می افتی...!
√ رویای ترانه
√ ترانه های بی چراغ

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید